|
طاقت بیار رفیق... داریم می رسیم...
این پست را پارسال خواندی... خیلی چیزها عوض شده توی این یک سال... مثلن من...که شده ام سی وشش ساله... و... خیلی چیزا هم تغییر نکرده... مثلن من... که شده ام سی وشش ساله...
سرم را به پله ی بالایی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. آن قدر
تاصدای موتور دور شود...چرا باید از این موتوری بترسم؟حتم دارم که دیگر مرتضی
آزارش بریده...پس ریشه ی این ترس کجاست؟چرا می ترسم؟چرا باید فرار کنم؟چرا نا
یستادم؟چرا بر نگشتم و چهره ی موتور سوار را ندیدم؟چرا؟چرا؟... ده...یازده سالم بود...پدرم رویِ دامنه ی کوه نشسته بود و داشت آتش
روشن می کرد.من دلم می خواست بروم خانه.بروم برنامه کودک ببینم.آتش روشن شد.از
پدرم پرسیدم چرا آمدیم این جا؟حرفی نزد.خیره شده بود به آتش.من به دختری به نامِ
نِل فکر می کردم که امروز نتوانسته بودم بنشینم و نگاهش کنم.چقدر اصرار کردم که
نیایم وحالاباید بنشینم اینجا و بابایم را نگاه کنم که خیره شده به آتش.بلند
شدم.رفتم جلوتر.قدم به موتور بابا نمی رسید.دستی رویِ زینش کشیدم.برگشتم.دیدم پدرم
انگشتری را که بعدها مادرم دستِ من کرد را سرِ یک تکه چوب گذاشته و بالایِ آتش نگه
داشته است. «چرا می سوزونیش...نمی خوایش بدش به من...»حرفی نزد.فقط خیره بود.من
از تویِ جیب کتم یک تکه نان بیرون آوردم وبه دهان گذاشتم.سرم یخ کرده بود.دلم می
خواست موهایم مثل برادر نِل آن قدر بلند بود که جلویِ یکی از چشمهایم را می گرفت.
مثل موهایِ علی بابا تویِ کارتن ماجراهایِ سند باد. اما مدرسه ممنوع کرده بود موی
بلند را.تازه سرم را تراشیده بودم باز و دلم می خواست موهایم بلند بود. تکه نان را
جلویِ یکی از چشمهایم گرفتم...مثل موهای بلندی که توی صورتم ریخته وبا آن یکی چشمم
دیدم که پدر،انگشتر داغ کرده را از سرِ چوب گرفت و انگشتش را تویش فرو کرد.تکه ی
نان از دستم افتاد. به طرفش دویدم.از درد سرخ شده بود.سرش تا رویِ شکمش پایین آمد
و برگشت.می لرزیدم.اشک می ریختم.فقط یک بند می پرسدم چرا؟چرا؟چرا؟که پدر یک مرتبه
بر گشت و چنان کشیده ای تویِ گوشم زد که پرت شدم رویِ زمین.بغض کرده بودم. می
خواستم گریه کنم.اما بغضم نمی ترکید.پدرم بلند شد و پیش آمد.رویِ دو زانو
نشست.دستهایِ بزرگش شانه ام را چنگ زد.تکان داد. «بعضی چیزها هس که چرا نداره...همینه که هست.... دنبالِ جواب بگردی
... بدبخت می شی...چرا؟چرا نداره...مث این کشیده که خوردی...ونپرس چرا خوردی...».
شماره افتاد روی گوشیم"نشر چشمه" خبر موجز بود: رمان«نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است» غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است. سال تازه ام مبارک.
ایام می آیند تا بر شما مبارک باشند... مبارک شمایید... شمس تبریزی
داشتم فکر می کردم که همین روزا یه جایزه ی ادبی تازه ممکنه پیدا بشه مثلن به اسم «سیمینِ ادب» مرده ها کم خطرند.برای همین دوستشون داریم. ----------------------------------------------------- راستی سال نویی داشته باشید.
یک ماه پیش که شنیدم بناست نشرچشمه لغو مجوز بشود...خیال کردم شایعه است... الان هم ترجیح می دهم همین جور خیال کنم. خیال که می توانیم بکنیم...نه؟ ----------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن:1-برای این پست نظر خواهی فعال است اما به نشانه ی سکوت تنها بنویس ...سکوت... 2-نظراتِ دیگر گرچه برایم بسیار قابل احترام است.امابعد از خواندن سکوتشان می کنم. |
About![]()
پنجم ارديبهشت سال Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 اردیبهشت 1389 Links
مکث(گویا...فیلتر نشده) |