تبليغاتX
وبلاگ شخصی سعید محسنی


















وبلاگ شخصی سعید محسنی

تئاتر ، ادبیات ، روزنوشت

طاقت بیار رفیق...


داریم می رسیم...




+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت22:3توسط سعید محسنی | |


این پست را پارسال خواندی...


خیلی چیزها عوض شده توی این یک سال...


مثلن من...که  شده ام سی وشش ساله...


و...


خیلی چیزا هم تغییر نکرده...


مثلن من...


که شده ام سی وشش ساله...




ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت8:53توسط سعید محسنی | |

سرم را به پله ی بالایی تکیه می دهم و چشمانم را می بندم. آن قدر تاصدای موتور دور شود...چرا باید از این موتوری بترسم؟حتم دارم که دیگر مرتضی آزارش بریده...پس ریشه ی این ترس کجاست؟چرا می ترسم؟چرا باید فرار کنم؟چرا نا یستادم؟چرا بر نگشتم و چهره ی موتور سوار را ندیدم؟چرا؟چرا؟...

ده...یازده سالم بود...پدرم رویِ دامنه ی کوه نشسته بود و داشت آتش روشن می کرد.من دلم می خواست بروم خانه.بروم برنامه کودک ببینم.آتش روشن شد.از پدرم پرسیدم چرا آمدیم این جا؟حرفی نزد.خیره شده بود به آتش.من به دختری به نامِ نِل فکر می کردم که امروز نتوانسته بودم بنشینم و نگاهش کنم.چقدر اصرار کردم که نیایم وحالاباید بنشینم اینجا و بابایم را نگاه کنم که خیره شده به آتش.بلند شدم.رفتم جلوتر.قدم به موتور بابا نمی رسید.دستی رویِ زینش کشیدم.برگشتم.دیدم پدرم انگشتری را که بعدها مادرم دستِ من کرد را سرِ یک تکه چوب گذاشته و بالایِ آتش نگه داشته است.

«چرا می سوزونیش...نمی خوایش بدش به من...»حرفی نزد.فقط خیره بود.من از تویِ جیب کتم یک تکه نان بیرون آوردم وبه دهان گذاشتم.سرم یخ کرده بود.دلم می خواست موهایم مثل برادر نِل آن قدر بلند بود که جلویِ یکی از چشمهایم را می گرفت. مثل موهایِ علی بابا تویِ کارتن ماجراهایِ سند باد. اما مدرسه ممنوع کرده بود موی بلند را.تازه سرم را تراشیده بودم باز و دلم می خواست موهایم بلند بود. تکه نان را جلویِ یکی از چشمهایم گرفتم...مثل موهای بلندی که توی صورتم ریخته وبا آن یکی چشمم دیدم که پدر،انگشتر داغ کرده را از سرِ چوب گرفت و انگشتش را تویش فرو کرد.تکه ی نان از دستم افتاد. به طرفش دویدم.از درد سرخ شده بود.سرش تا رویِ شکمش پایین آمد و برگشت.می لرزیدم.اشک می ریختم.فقط یک بند می پرسدم چرا؟چرا؟چرا؟که پدر یک مرتبه بر گشت و چنان کشیده ای تویِ گوشم زد که پرت شدم رویِ زمین.بغض کرده بودم. می خواستم گریه کنم.اما بغضم نمی ترکید.پدرم بلند شد و پیش آمد.رویِ دو زانو نشست.دستهایِ بزرگش شانه ام را چنگ زد.تکان داد.

«بعضی چیزها هس که چرا نداره...همینه که هست.... دنبالِ جواب بگردی ... بدبخت می شی...چرا؟چرا نداره...مث این کشیده که خوردی...ونپرس چرا خوردی...».

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت23:11توسط سعید محسنی | |


شماره افتاد روی گوشیم"نشر چشمه"


خبر موجز بود:


رمان«نهنگی که یونس را خورد هنوز زنده است»


غیر قابل چاپ تشخیص داده شده است.


سال تازه ام مبارک.



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت16:26توسط سعید محسنی | |

ایام می آیند


تا بر شما مبارک باشند...


مبارک شمایید...


شمس تبریزی



+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت8:51توسط سعید محسنی | |

داشتم فکر می کردم که همین روزا


یه جایزه ی ادبی تازه ممکنه پیدا بشه


مثلن به اسم «سیمینِ ادب»


مرده ها کم خطرند.برای همین دوستشون داریم.

-----------------------------------------------------

راستی سال نویی داشته باشید.



+نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت11:50توسط سعید محسنی | |

یک ماه پیش که شنیدم بناست نشرچشمه


لغو مجوز بشود...خیال کردم شایعه است...


الان هم ترجیح می دهم همین جور خیال کنم.


خیال که می توانیم بکنیم...نه؟


-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن:1-برای این پست نظر خواهی فعال است اما

به نشانه ی سکوت تنها بنویس

...سکوت...

2-نظراتِ دیگر گرچه برایم بسیار قابل احترام است.امابعد از

خواندن سکوتشان می کنم.


+نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت0:22توسط سعید محسنی | |



ای آدم


ای عاشق...


حوا بود که سیب را خورد...


تو را


این تبعید


جزا به عاشقی دادند


ما را به چه...؟!



+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت21:20توسط سعید محسنی | |